پدرم آدم عجیبی ست ، حداقل معمولی نیست. پدرم هیچگاه حرص چیزی را نمی زند و نگران هیچ چیزی نمی شود. اگر بتوانی عصبانی اش کنی می تواند بد اخلاق هم بشود اما کلاً دلش نازک است.
بعضی وقت ها در ذهنم با بعضی کارهایش مخالف بوده ام ولی خیلی وقت ها از ته دل حسرتش را خورده ام،حسرت اینکه می توانستم مثل او زندگی کنم و مثل او باشم. حسرت من از چیزهای کوچک تا نگاهش به خوب و بد ، مرگ و هستی و همه چیز.
همه چیز به نظرش همان طوری ست که باید باشد مثل پیران خردمند؛ هیچ حرف و حدیثی از کودکی و جوانی اش و روزگاری که گذرانده نمی زند، اما می خواهم بدانم و بپرسم که آن موقع هم دنیا به نظرش همین شکلی بوده که الان هست؟! شاید به همین دلیل هیچ وقت نتوانسته ام به پدرم، به چشمان پدرم نگاه کنم. نتوانسته ام از یک حدی بیشتر به او نزدیک شوم. او چیزهایی می داند که تو نمی دانی و با منطقی جهان را تحلیل می کند که تو نمی شناسی. نمی دانم این نقطه ضعف یک رابطه پدر و فرزندی ست یا قدرتش؛ این را می دانم که برای من تنها نقطه اش بوده است. نقطه ای که می توان در آن ایستاد و جهان را دوباره و جور دیگر دید.
نقطه ای که هر سال با فرا رسیدن روز میلادش جهانی را به من ارزانی می کند.
پدر پاییزی من،میلادت فرخنده باد
به خاطر چشمان پدرم