وادی سکوت و فراموشی

بی تفاوتی

سلام
بعد ۶ ماه دوری از وبلاگ و بروز نکردن دوباره برگشتم.شاید اگه اتفاقی که میخوام بگم نیافتاده بود برنمیگشتم.
پریروز گربه ی سفید دوست داشتنی و با مزه ای که همیشه به داشتنش می نازیدم جلو چشمم یه پرنده رو تیکه پاره کرد.منم بی تفاوت و بی خیال اینکه اصلا از خون و خشونت بدم میاد وایساده بودم به تماشا. نمیدونم اون لحظه واقعا چرا زل زده بودم به گربه و داشتم تمام مراحل این کار خشن و عجیبش (برای خودم) رو تماشا میکردم.
شاید گذشت زمان داره از من یه آدم سنگدل و بی رحم میسازه،شایدم بی تفاوتی داره جزئی از زندگیم میشه! نمیدونم.اما این داستان تلخ همیشه یادم میمونه تا حداقل واسه هم نوعهام اینجوری نباشم و به راحتی از کنار همچین مسائلی رد نشم.