چند روز پیش پیرمردی رو دیدم که دچار آلزایمر شده بود و همه چیزو خیلی زود فراموش میکرد. همون وقت بود که فک کردم اگه من جای پسر این پیرمرد بودم چطوری میتونستم با این وضعیت کنار بیام. یعنی هیچ جوری نمی تونم تصور کنم که بابای خودم دچار همچین بیماری بشه . منو به یاد نیاره. خیلی سخته برام …
این روزا خیلی احساساتی شدم و دوس دارم خانواده مو توو بهترین وضعیت ممکن ببینم. تحمل بعضی مشکلات برام خیلی سخته حتی اگه اتفاقی باشه که نتونی اسمشو مشکل بزاری …
گذر عمر