سلام
بعد ۶ ماه دوری از وبلاگ و بروز نکردن دوباره برگشتم.شاید اگه اتفاقی که میخوام بگم نیافتاده بود برنمیگشتم.
پریروز گربه ی سفید دوست داشتنی و با مزه ای که همیشه به داشتنش می نازیدم جلو چشمم یه پرنده رو تیکه پاره کرد.منم بی تفاوت و بی خیال اینکه اصلا از خون و خشونت بدم میاد وایساده بودم به تماشا. نمیدونم اون لحظه واقعا چرا زل زده بودم به گربه و داشتم تمام مراحل این کار خشن و عجیبش (برای خودم) رو تماشا میکردم.
شاید گذشت زمان داره از من یه آدم سنگدل و بی رحم میسازه،شایدم بی تفاوتی داره جزئی از زندگیم میشه! نمیدونم.اما این داستان تلخ همیشه یادم میمونه تا حداقل واسه هم نوعهام اینجوری نباشم و به راحتی از کنار همچین مسائلی رد نشم.
آخرین بار که به وبلاگم سر زدم فکر کنم ۸ یا ۹ پیش بود!
الان که یادش می افتم، یاد اون روزم که برای اولین بار وبلاگ باز کرده بودم
چه ذوقی می کردم.!
ولی الان این وبلاگ یا جامعه های مجازی ویا هر چیز دیگه ای که به این به دنیای دیجیتال ربط داره دیگه ارضام نمی کنه .
دنبال یک چیز جدید هستم.
تکنولوژی یا یک کتاب یا یک موسیقی و یا فیلم! فقط متفاوت باشه! فقط متفاوت بازندگی روزمره من!؟!؟!؟!؟!
دارم به روزمرگی عادت می کنم.
کاش همان روز که اولین بار کامپیوتر خردیده بودم و حسی که داشتم را دوباره تجربه کنم
آیا می شود!!