چند وقتیه همه مون دلتنگشیم،همه ی نوه ها.انگار تازه یادمون افتاده که پدربزرگی هم داشتیم در حالیکه سالیان ساله از دست دادیمش.با این که موقع از دست دادنش هیچکدوممون سنی نداشتم اما دیوانه وار عاشقش بودیم و دوستش داشتیم. این …
باران تند بود. ما میدویدیم و زیر باران کاملاً خیس شده بودیم. از پیاده رو همینجا به طرف پارک میدویدیم. همه جا تعطیل بود و میخواستیم نان بخریم، نانمان تمام شده بود. شنیده بودیم که توی پارک یک دکهی نانفروشی …
امروز که دارم این مطلبو مینویسم درست یک هفته از سالروز تولد «آلبرت کامو» گذشته. خیلی داستان ها و فلسفه های خاصش رو دوس دارم علی الخصوص داستان «بیگانه» ش رو امروز یه گفتاری ازش خوندم که گفتم اینجا هم …