دیروز داشتم شعرای اخوان ثالث رو میخوندم که این شعرش خیلی برام جالب بود.دلم میخواست با صدای بلند برای همه بخونم،اما این کارو نکردم و خیلی ساده خوندم و ازش رد شدم همه گویند که: تو عاشق اویی گر چه …
یادش بخیر چقدر خاطره از روزای بارونی،قدم زدن و خیس شدن دارم.دلم میخواد بزنم بیرون و یاد گذشته کنم اما تنبلیم گرفته. شاید همش از تنهایی این روزهام باشه. نمیدونم ….