امروز روز بسیار زیبایی بود.روزی که هم برف داشتم و هم باران. آفتاب داشتم و ابر. گرما داشتم و سوز. وقتی این همه زیبایی توو یه روز جمع میشه به اون روزم حسودیم میشه. دلم میخواد همیشه همچین روزی داشته …
چند روز پیش پیرمردی رو دیدم که دچار آلزایمر شده بود و همه چیزو خیلی زود فراموش میکرد. همون وقت بود که فک کردم اگه من جای پسر این پیرمرد بودم چطوری میتونستم با این وضعیت کنار بیام. یعنی هیچ …
نمیدونم چرا این روزا هی دلتنگ پدر و مادرم میشم. دلتنگ خانواده ای که شاید هرچند تند تند میبینمشون اما حس نگرانی و دلتنگیم براشون پایانی نداره. گاهی درست بعد خداحافظی باهاشون دلتنگ میشم. میخوام بگم سلام مامان/بابا من باز …