همه چی امروز از خلوتی خیابونا و خواب آلودگی آدما گرفته تا برف اول صبح و سرمای خاصش دس به دست هم دادن تا برای اولین بار حس تغییر سال در من ایجاد بشه و از عمق وجودم حس جشن کریسمس مسیحی ها رو درک کنم.حسی شبیه لحظه ی تحویل سال نو خودمون رو داشتم،یه لحظه فک کردم بهار رسیده و داریم جوانه زدن درختا رو دوباره جشن میگیریم. اما حیف ….
وادی سکوت و فراموشی Articles.
امروز داشتم انیمیشن «مری و مکس» رو نگاه میکردم.داستان زیبایی که نشانگر تنهایی هر کسی توو هر موقعیت و و شهریه. حسی که یه جورایی خیلی به روزای امروز من نزدیکتره. حسی که مکس به مری میگه: اول باید خودتو دووست داشته باشی. یا اینکه : تو بهترین دوست منی. تو تنها دوست منی.
این روزا حالم شبیه روزای خاکستری شهر مکسه. خیلی دلم میخواد از خونه بزنم بیرون و برای خودم خوش باشم اما نمیتونم یا چطور بگم یه جورایی سختمه. آخه من کی با خودم قراره دوست بشم و بقول مکس “توو مفزم بخندم”؟؟!
شام هجران تو تشریف به هر جا ببرد/در پس و پیش،هزاران شب یلدا ببرد
«وحشی بافقی»
امسال هم شب یلدا از راه رسید و منو به رسیدن روزای خوش بهار و شنیدن دوباره صدای گنجشک ها امیدوار کرد. هر سال شب یلدا پیش خانواده م بودم و این شب طولانی رو با گپ و گفت با اونا سر میکردم.اما با امسال،میشه ۲ سال که شب یلدا خونه نیستم و دلتنگ اون شبام. شب هایی که با فال حافظ شروع میشد و با هزار بگو و بخند و داستان هایی که مامان بزرگ برامون میگفت میگذشت.
کاش دوباره اون روزا برگردن ….